غزل ناتمام عشق

غزل ناتمام دل همیشه غمگین من
..............................................................

دلا از درد دوریت همچنان می نالم
دلا از هجرانت همچنان از اشک لبریزم
آه ای همنفس با رفتنت چه بروزم اوردی
همچنان در آتش عشقت سوزناک می سوزم
آه هنوز از جای تیر نگاهت به قلبم ، خون می چکد
و من همچنان در حسرت دیدارت مجنون و پر از فریادم
ای هم نفس نفسم را بریدی
ای هم دل دلم را شکستی
وقت است اسمان از از داغ دلم پیراهن سیاهش را بشکافد
وقت است دریا از طوفان فریاد پر دردم زمین را ببلعد
ای دلفریفته به شبنم برگ ، من که برایت باران شدم
آه دلا دیگر امیدی نیست
دلا دیگر بهانه ای نیست
بهوش که رو به پایانم
بهوش هنگام خدا حافظیست
...............................................
10.5.1392 پنج شنبه

گل رز


امروز صبح با اواز طلوع خورشید و رقص پرندگان ...

در میان های و هوی نسیم صبحگاهی

که گویا پیام اور عشق بود ...

نگاهم با دیدن این گل مست شد ...

حس و حال عجیبی بود........

باغبان میکارد گل عشق در قلبم...

من همان عاشق مستم نازنین یارم
من همان دیوانه و مجنونم نازنین یارم

..........................................................

ساعت 6:40 دقیقه صبح سه راهی کرخه ...



گلناز

این گل "" گلناز "" اسمشه... یک ماه پیش کاشتمش ... امروز گل کرد خیلی خیلی خوشحال و ذوق زده شدم .... خدایا ... عاشقتم


فردا دیر است

  ای یار بیا

بیا به خانه سرد و بی روحم

یخ زده ام دراین سرمای سوزناک هجران

فصل زندگیم زمستانیست

بیا ای یار که سخت تنها و ناامید شده ام

باور کن سخت است نفس کشیدن بی حضورت

بیا که دیگر واژه نمانده برای سرودن شعرهایم

بیا که تنها میراث تو برایم درد بوده است

درختان ارزویم با غم خشکیده اند

اری صدایی نیست که بلبلان رفته اند

قلم در همان قلمدان شکست

دیگر جوهری نیست که سیاه کند 

کاغذهای خاطره ام را

بیا بیا باور کن من همان مرد دیروزم

که عاشقانه ترانه های عشق را برایت غزل غزل می سرودم

اه کجایی اخرین نفس را دریاب که فردا خیلی دیر است

خشم خورشید

 آفتاب بر فراز آسمان ...

 شلاقهای خشمش را بر زمین می کوبد...

 گرما بیداد می کند ...

گویا خورشید فراموش کرده آفتابگردان همچنان عاشق اوست

 و طلوع تا غروب دلخوش رقص و چرخش اوست ...

عاشق مست

تنها شده ام


چه تنها شده ام
چه غریب شده ام
گرد پیری بر رویم نشست و بی رو شدم
اما هرگز نیامد
چه امیدها که ناامید شد
چه دلخوشیها که یاس شد
دیگر نه در انتظار طلوعم و
نه نگران غروب
توسن عمرم به سوی مرگ می تازد
و شیهه کنان و نفس زنان مرا به گور ارزوها میرساند
افسوس که هیچ گاه نخواستی به آهنگ قلبم گوش فرا دهی
در ذهن خاموش صدایی می پیچد صدای داریوش که میخواند
شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد
شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد
همه میگویند امید داشته باش شاد باش
اما نمیدانند وقتی دیواری نیست که تکیه گاهم شود
چگونه می توانم فریاد عاشقی سر دهم
تنها شده ام اسیر دردی سنگین و زخمی عمیق
تنها شده ام در میان خاطرات تلخ گذشته که حا ل و اینده ام را اتش میزند
یاد خاطرات کودکیم به خیر ..................
((نوشته  شده در تاریخ 23.3.1392 پنج شنبه در محل کار))

تا کی باید سکوت کنم


تا کی ای خدا باید  در فراق تو بسوزم
تا کی شبها را در هجران تو باید  اشک بریزم
تا کی ای باران رفیق چشمان منی
تا کی بایداز رسوا شدن خداییم بهراسم

تا کی تحمل تنهایی و تا کی سکوت

نقاشی طلوع عشق


سال 1382

..........................................................

سالهاست از عمر من گذشت و من هنوز در سر دروازه شهر به انتظار امدنت نشسته ام....

اما هنوز نیامده ای .... چه سخت شده تحمل این سالهای فراق و هجران ....

ای عشق پس کی میخواهی طلوع کنی... بازا که پیر شده ام....

ایا وقت ان نیست باورم کنی؟

کاش


کتاب عشق

...........................

پ ن : سرایش در 17.2.1392 در جاده ....